اعتراف

دخترک کوله به پشت

اشک به مشت

زیر دیوار غمی خم شده است

خود او می گوید :

من خود سیزده ام !

گاه گاهی روزگار

از سر بی خبری

خنده ای می دهدم

لیک هر روز و شبم

طبق قانون جهان

از نحوست لبریز !

مدتی می گرید

لحظه ای چند، درنگ

راه کج می کند این بار به سوی خانه

چاره ای دیگر نیست

دخترک می گوید :

سوختن، خود ساختن ، جنگیدن

زندگی باید‌!

چاره ای دیگر نیست

چاره ای دیگر نیست...