عکس های از بامیان  چاپ
تاریخ : جمعه 9 فروردین ماه سال 1387
بامیان
بت تخریب شده ای بامیان
بند امیر
نمای از بندی امیر
منار جام
منار باستانی جام
بامیان
بت بامیان قبل از تخریب
بوداهای بامیان (عکس از پاینده محمد)
بت بامیان بعد از تخریب
زمینهای زراعتی در بامیان
عکس از زمین های زراعتی بامیان
فراموش نکن...  چاپ
تاریخ : جمعه 9 فروردین ماه سال 1387
 در لحظه ای که هیچ امیدی نداری و

کاملا از خودت مایوس هستی

فراموش نکن هنوز کسی نظاره گر توست

در کنار تو و نزدیک تر از همه به تو و تو را

یاری خواهد کرد .

هرگز خدا را از یاد نبر

او همیشه با توست ...

سال نو ۱۳۸۷ به همه تان مبارک  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 1 فروردین ماه سال 1387

اعتراف  چاپ
تاریخ : سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386

دخترک کوله به پشت

اشک به مشت

زیر دیوار غمی خم شده است

خود او می گوید :

من خود سیزده ام !

گاه گاهی روزگار

از سر بی خبری

خنده ای می دهدم

لیک هر روز و شبم

طبق قانون جهان

از نحوست لبریز !

مدتی می گرید

لحظه ای چند، درنگ

راه کج می کند این بار به سوی خانه

چاره ای دیگر نیست

دخترک می گوید :

سوختن، خود ساختن ، جنگیدن

زندگی باید‌!

چاره ای دیگر نیست

چاره ای دیگر نیست...

برای هزارمین...  چاپ
تاریخ : سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386
برای هزارمین بار گفت دیگری  را دوست دارد

برای هزارمین بار گفتم آرزوی خوشبختی ات را دارم

برای هزارمین بار گفت بدون او نمی تواند زندگی کند

برای هزارمین بار گفتم از خدا می خواهم که او از تو باشد

برای هزارمین بار گفت همچو شاهزاده ها  است

برای هزارمین بار گفتم تو شهبانو اش باشی

برای هزارمین بار گفت تو که از من دلخور نیستی

برای هزارمین بار گفتم نه......          هرگز

تا نشکسته باشم دلش را...............
من!  چاپ
تاریخ : سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386
من!

صبح وقت از همه

با چشم ها نیمه خفته

و شکم گرسنه

مثل همه دوستانم

به کارگاه می روم

و با چکش های که

همیشه آشنایم

بدون لحظ ای درنک

تا نیمه های شب

کار می کنم

و در آخر شب

که از کار طاقت فرسای

روز خلاص می شوم

فقط می توانم

چند دانه نان

با خود بسوی

کلبه ام

که در آن

فرزندانم همیشه

در انتظار اند ببرم

ولی همیشه قبل از خفتن

فکری در ذهنم خطور می کند

که - تویی که نه کار می کنی

و ن کارگر بوده ای

چطور همیشه

با لباس زیبا

و دست های پر میوه

بسوی خانه قشنگت

که بهترین اپارتمان

شهر است

و در آن فرزندانت

که از خوردن آن

همه میوه و غداهای

لذیذ

دلگیر شده اند

می روی

ای آشنای من  چاپ
تاریخ : سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386

ای آشنای من،

 

                برخیز و با  بهار سفر کرده باز گرد

 

                تا پر کنیم  جام  تهی   از   شراب را

 

                                                               ای آشنای من،

 

یک صبح خنده را ،

 

وقتی که   بهار  گل افشان فرارسید

 

دربازکن بکلبه ای  خاموش  من بیا

 

                                                               ای آشنای من،

به به به ....  چاپ
تاریخ : سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386

 

به به به .... درحالی که برتری خواهی ملی - رشوه

ستانی- زورگویی - تفنگ سالاری - انجوسالاری -

خصومت های نهان دیرینه وووووووووووووووووو  با خنده

 های حاکی از پیروزی - وطن عزیزم را به فلاکت و نا

بودی می کشاند - ما از آشتی ملی -صلح و صفا -

برابری و برادری ......... سخن می گویم.

 

عشق گل  چاپ
تاریخ : سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386

 

بلبل زعشق گل که چنان رنجها  کشید

 

افسوس چیدنش  زچمن دیگران  نمود

 

بیا   دختر  چاپ
تاریخ : سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386

 

بیا دختر  گلی   چینم  زباغت

که میری و بدل  میمانه داغت

اگر روزی  دوصد   بارت نبینم

ز  بقه  ها  گیرم من  سراغت

 

امید...  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386

راهی ،

جاده ای ،

هر چند مبهم

هر چند سرد و برفی .

در انتها ،

شاید نوری

شاید روزنه ای

شاید امیدی

نوشته شده بر

پنجره ای بخار گرفته ...

برای تو...  چاپ
تاریخ : یکشنبه 21 بهمن ماه سال 1386

بخندیم یا بگریم  چاپ
تاریخ : یکشنبه 21 بهمن ماه سال 1386

وقتی چوپانی  به جهت مهمی بشهر آمد و سگ او همراه او بود. عبورشان بدر مسجدی افتاد . سگ چون در مسجد را گشوده دید داخل شد. خدام مسجد درهای مسجد بستند و سگ را میزدند. چوپان صدای سگ را می شنید به هر دری می آمد بسته میدید تا بلاآخره بر بام مسجد آمد و فریاد میکرد که چرا سگ مرا میزنید؟ گفتند بخاطریکه به مسجد آمده . گفت: اینحیوان است و عقل ندارد و این حرکت او از بیعقلی بوده . آخر نمی بینید من که عاقلم هرگز پا در مسجد نمی گذارم.


مردی زن سیده و پیری داشت . خواست که زن دیگری بگیرد. زن مطلع شد و گفت آخر چرا از امیر المومنین یاد نمیگیری که تا فاطمه را داشت دیگر زنی نگرفت . آخر منهم از اولاد فاطمه ام.

مرد گفت: ای خانم - فاطمه نه ساله بود که بخانه علی آمد و هیچده ساله بود که وفات کرد. و شما چهل ساله بودید که بخانه من آمده اید و حالا نود ساله شده اید و هنوز نمرده اید تا من فارغ شوم.


ملایی بالای منبر موعظه می کرد - شخصی از وی نام زن شیطان را پرسید؟ ملا گفت نام زن شیطان را نمی شود بلند گفت برخیز و نزد من آی تا آهسته به گوش تو گویم. آنمرد نزد ملا آمد .

ملا سر را نزدیک گوش او برد و هر چه می توانست به او  فحش داد و گفت که من چی می دانم که اسم زن شیطان چیست. من که در وقت عقد و عروسی او حاضر نبودم . کدام مطلب دیگری نبود که می پرسیدی؟ آن شخص برگشت و نشست . از او پرسیدند که چی گفت؟  گفت: هر که میخواهد بداند خودش برود . ملا درگوش او خواهد گفت چنانچه در گوش من گفت.


افلاطون گوید حریص ترین حیوانات مگس است - و قانع ترین حیوانات عنکبوت است. پس خداوند قرار داده حریص ترین حیوانات را رزق قانع ترین آنها که بوسیله حیله و شبکه تار خود- آنها را صید نموده و طعمه خود قرار می دهد.


کوری به مدت چهل سال هر وقت بخانه می آمد یکچیزی در دست بود - زن او پیش می آمد و او را خوش آمدید و استقبال می کرد و آنچیز را از دست او می گرفت.

تا آنکه روزی کور دست خالی آمد - زن گفت مرده شور چشم کورت را ببرد چرا چیزی نیاوردی ؟ گفت: چهل سالست چرا این سخن را نگفتی؟

زن گفت بخاطریکه در آن مدت نظرم بدست تو بود و امروز که دیدم چیزی بدست تو نیست نظرم بچشم تو افتاد و دیدم کوری.  پول بی صاحب چی عیب ها را که نمی پوشاند.


شخصی در خانه ای مهمان شد. وقتی نماز خواست نماز بخواند - از صاحب خانه پرسید قبله کدام طرف است ؟ صاحبخانه درجواب گفت : من هنوز دوسال بیشتر نمی شود که در این خانه ام . از کجا بفهمم که قبله کدام طرف است.


مردی زن جمیله - صادق و پاکدامنی را به عقد خود در آورد . مدت دوسال باوی با کمال عشرت و محبت گذران نمود. پس از آن زن به مشکلی  آبله صورت دچار شد که بالاآخره منجر به آبله صورت او شد و زن زیبایی و جمالش را از دست داد.

آن مرد جوانمرد خیال کرد مبادا زن از رفتن حسن و عارضه جمال خود احساس خجلت کند. پس روزی سر از خواب برداشته و بی اختیار بنای گریه و زاری گذاشت. و بر سر و سینه خود میزد و صدای بناله و گریه بلند بود.

زن سبب این همه داد و فریاد و گریه و زاری پرسید - جوابداد که دریغا بدون موجبی هر دو چشمم کور شده و علتی هم برای آن نمیدانم . بیست سال دیگر که بقیه عمر آن زن بود همچنان زندگانی  نمود  که مبادا آنزن از زشتی صورتش  خجالت بکشد و پیش او احساس کمتری نماید.

ای صد آفرین بر این جوانمردی و مردانگی

دوستت دارم  چاپ
تاریخ : یکشنبه 21 بهمن ماه سال 1386

 

قسمم قلبم بود،

وکیلم دلم،

حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان،

قاضی نامم را بلند خواند

و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد.

محکوم شدم به تنهایی و مرگ.

کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم.

و من گفتم که به تو بگویند:

دوستت دارم .